تبليغاتX
راز جوان - پاسگاه مرزی !!
چنانکه پیشینیان روایت کردند و پدر پدر بزرگم برای پدربزرگم و پدر بزرگم برای پدرم و پدرم برای


من نقل کرد :


روزی کل حسن می خواست با خرش از توران به ایران دخول کند ، چنانکه به مرز ایران رسید


گروهی سوار ، وی را گفتند بایست که به ایران راحت نتوان داخل شد ، بگوی در خورجینت چه


داری ؟


کل حسن خنده ای کرد بس ملیح ! و ایشان را فرمود : این طرف قرص اکس و حشیش و


هروئین و اینطرف کفش چینی و واکسن فاسد شده ی انسولین !!


سواران خندیدند و  گفتند : دیوانه است ! بگذارید رد شود .

+ نوشته این را در شنبه 19 بهمن1387این ساعت21:0اسماعیل عسکری |